همسايه شازده كوچولو بوديم
روي اخترك " 1326ج.ك"
انقدر نزديك كه واسه قهوه سر صبح آب جوش ازش مي گرفتيم و توي كندن بائوباب ها بهش كمك مي كرديم
داستان اصلي جاي ديگه اي بود ولي ما توي يه مكان فرضي و فرعي با هم خوش بوديم
كسي از ما خبر نداشت
كتاب رو كه بستند
ما هم بار و بنديلمون رو جمع كرديم و رفتيم
تو لغزيدي قاطي قصه هاي پريا، پري دريايي شدي
و من دختر ناخداي هفت دريا
همچنان
هر دو
دور افتاده.....
تو
ملوان ها رو مست و مسحور به قعر دريا مي كشوندي
من
يكي يكي غرق شدنشون رو تماشا ميكردم وقتي تو از دور بهم لبخند ميزدي
بين ما
چيزي
افسانه اي
بود
كه مثل مه هر لحظه غليظ تر ميشد...
به ياد آورديم....
وقتي هر شب به ديدنم مي اومدي و من برات از داستان هاي زمين ميگفتم و تو از شگفتي هاي دريا
و سختي هاي هر دو
ستاره ها توي چشم هامون چشمك مي زدند
و دريا آروم مي گرفت
وقتي از پنجره كشتي سرك مي كشيدي و با شيطنت نگاهم ميكردي
و من غرق لبخند ميشدم
اتفاقي در شرف وقوع بود
كه هيچ كس
هرگز
حتي از پنهان ترين گوشه هاي ذهنش هم
چيزي مثل اين رد نميشد....
تنها مادربزگ هزار ساله ام گفته بود
حتما روزي اين داستانها واقعيت داشته، وگرنه نقل نميشدند و به ما نمي رسيدند
به "ما" نمي رسيدند داستان ها
اما
اتفاق، افتاده بود....
وقتي به خودمون اومديم
توي توري بوديم كه سرنوشت برامون پهن كرده بود
دست و پا زدن فايده اي نداشت
نيازي هم نبود
راضي بوديم.......
ما
خودمون
داستان بوديم.....
برچسب:
نویسنده: یوسف قنبریپور