حالا که باور کرده ام.. از صمیم قلبم... از عمق وجودم... که مرا می خواهی و خواستنت خواستن زندگی است!
که گفته بودم خواستنت، زندگی خواستن است....
که برف می بارد.. که روز تولد تو برف می بارد....برای تو....
حالا... دستم که خشک شده از بس ننوشته و دلم که برای ردیف شدن کلمات پی در پی ام برایت قنج میرود!
سرم که مدام پر و خالی می شود و کودکی که من شده است!
سر به هوا و تغص و بازیگوش!
که بیشتر و بیشتر و بیشتر از تو به وجد آمده از روز تولدت
روزی که در تمام این سالها برایش یک حس عجیب و خاص و جادویی داشته... و همین در روز جاریی است که برف میبارد... که برای تو میبارد... که میداند عاشق برفی
که گفته بودم خدا تو را به روی شانه هایش گرفته و می برد... که هرچه بخواهی همان می شود
به اذن خدایت...
مثل امروز که برف می بارد.... که گفته بودی کاش روز تولدت ببارد... که میبارد
کز میکنم کنج کمد قدیمی و همیشگی مان و فکر میکنم که از کجا به اینجا رسید...
از برق خواستنت در چشمانم...
از برق خواستنم در چشمانت...
از کی؟ از کجا؟ چقدر شیرین است این عشق...
خودت که میدانی... کنارت از هیچ چیز و هیچ کس و هرگر، هراسیم نیست...
وقتی تو هستی، همه چیز هست... و باور کن وقتی میگویم همه چیز...
و باورم کن که بودنت بی نیازم کرده...
و باور کن که اشک به چشمانم می آید از فکر تو و حضورت و رویای زندگی در کنار تو
که دلم می لرزد و دستم.....
که همه اینها اگر قاطعیت بودنت نبود، نبود
و رویا هایی که روی ریل لحظه ها سوت کشان رد می شوند.....
و خیالی که بین گردن و جناق سینه ات بی وقفه به خویشم می خواند.... که خانه ام است.. خانواده ام...
آرامشی که آن مکان بی همتا برایم هدیه می آورد!
که هنووووووووووز برف میبارد و تو در خواب نیمروزت مثل زیبای خفته ای....
زیبای خفته در سرزمین عجایب، زیر برف.... تو خود ِ رویایی! خودت رویایی!
همین که هستی خودش تحقق آرزوی آدمی است...
کعبه آمال است بودنت.....
رسیدن است...
که چه کسی باور میکند... از همین در روز جاری، دلم تولد سال دیگرت را می خواهد... که باز هم "ما" کنار هم باشیم.....
که باز هم مبارک شود روزمان
مثل در زمان حاضرمان
و هر روزمان..........
برچسب:
نویسنده: یوسف قنبریپور