خرید بک لینک

حوض نقاشی

همه میدونن من سیگار میکشم
خیلی ها اصلا تصوری از من بدون سیگار ندارن
بعضی ها شون میدونن من ریه ضعیفی داشتم
چند تاشون دیده بودن که از نفس تنگی به چه روزی می افتادم گاهی
تو بیشترین دعوا رو سر سیگار کشیدن و نکشیدن و"یا من یا سیگار" داشتی
من ترک نمیکردم
من عاشق سیگار کشیدنم
خودت وقتی دست نوشته هامو جمع کردی و کتابش کردی دیده بودی روزگاران من و سیگار رو....
اینارو نگفتم که بازم مثل همیشه بگی مگه فکر میکنم خیلی باحالم
خواستم بگم همون روزی که بی حرف و حدیث و دادار دودور "خب باشه بابا حالا ترک میکنم"، فهمیدی دیگه سیگار نمیکشم باید میفهمیدی یه چیز خیلی جدی توی من عوض شده
اسمش اراده نیست. اشتباه نکن که بگی آفرین
که بخوام بگم حالا میتونم هر کاری بکنم و هر چیز عزیزی رو بگذارم کنار.
نه! من فقط فهمیدم که بعضی چیزها عزیزتر از بعضی چیزهای دیگه است
مثل جونم! مثل من! مثل خودم! فهمیدم برای داشتن بعضی چیزها مجبوری بعضی چیزها رو ترک کنی!
ببین آره، این حرفها رو خیلی ها تو گوش خیلی ها خیلی قبل تر از اینا خوندن!
من چرا نمیشنیدم؟!
چون هیچ وقت انقدر تنها نبودم!
تنها که میگم یعنی خودتم نباشی!!
یعنی یهو یه حجم خالی خالی خالی ببینی!
خلاء!
حرف بزنی، بچرخی حتی بخندی اما اسکرین سیوری بیش نباشی!
رو یه تل بزرگ خرابه نشستی
میدونی که خیلی چیزهای قشنگ این زیر هست اما چندان هم برات مهم نیست
فقط میخوای بگذره... میگذره... این تنها قطعیت دنیاست... اما تو هنوز رو خرابه نشستی... هی چشماتو میبندی و باز میکنی...میبندی و باز میکنی شاید یه بار که باز کردی ببینی اینها همش یه خواب بود، تموم شد، درست شد...
نمیشه... نشد...
یه روز پاشدم...
هیچ روز خاصی نبود... حتی یادم نمیاد کی بود!! مهم هم نبود!
قرار هم نبود معجزه ای بشه...
قرار نیست معجزه ای بشه عزیزم...
من دارم دست میکنم تو کثافتم! تو خرابه ها!!! کثیف و خاکی ام!
دارم سوا میکنم، جدا میکنم، پیدا میکنم، میریزم دور...
دروغ چرا.... از این آجر پاره ها تا دلت بخواد تو سر و کله دور و بری هامم میزنم... چون مقصرن! چون مقصرم... چون قرار نیست من یه شبه ترمیم بشم
چون قرار نیست یه شبه ببخشمشون، یه شبه ببخشنم
قرار نیست چشم به هم بزنم همه چی درست شده باشه
قرار نیست بشکن بزنم و از صفر تا صدم دوباره ساخته بشه
حتی قرار نیست ته این سفر برسم به بهشت
من دارم توی خودم سفر میکنم که از جهنم بیام بیرون....
اینها خیلی فرق دارن....
امیدوارم بفهمی چون توام توی سفری... توام داری یه سمتی میری... فقط ایندفعه تنهاییم... دو تایی تنهاییم... سفرهامون فرق میکنه... تجربهامون فرق میکنه... درد کشیدنامونم فرق میکنه... فهمیدنامون فرق میکنه
ما عوض شدیم عشقم.... هردوتامون... یهو انگار جفتمون رو با اردنگی پرت کردن تو جهنم
عجیب نیست که دعوامون بشه... که هرچیز کوچیکی یهو بشه غول بی شاخ و دم...
عجیب نیست که همدیگه رو بدریم
فقط یه چیزو میخوام بدونم....
ایندفعه هم مثل همیشه زندگیمون، عشق نجاتمون میده؟
ایندفعه هم به قول قدیمی ها به مو میرسیم اما پاره نمیشیم؟
ایندفعه هم با هم میسازیم؟
که هر چی پیش بیاد مهم نیست
تو همیشه عزیزترینی
خودت اینو خوووووووب میدونی

برچسب: نویسنده: یوسف قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 13:00

صفحه بندی